هوالحکیم
1. raven شروع کرد بحثی رو
تحت عنوان دین. البته رویکرد بنده به دین همچنان دین رو به عنوان یک روش مطرح می
کنه، روش زندگی، به صورت جزیی و کلی. حالا ممکنه این مساله مطرح بشه که اگر دین
نبود هم روش همین می بود که من این حرف رو نمی پذیرم. در واقع دین نقش بازدارندگی
رو داره. من از چیزی حرف می زنم که از اون به «وقایه ی درونی» یا «تقوی» نام می
برند. به نظر من کارکرد اصلی دین همین بحث تقوی است و تقوی رو هم میشه جزو
اخلاقیات به حساب آورد. در نهایت اینطور برداشت می کنم که من و raven هر دو یک هدف واحد از دین داری و تبعیت از اون رو دنبال
می کنیم که به ظاهر این دو هدف یکی نیستند، اما به نظر من در واقع این دو یکی
هستند. من از ارائه ی روش توسط دین حرف می زنم و او از اخلاقیات. این در حالیه که
من اخلاقیات رو هم جزیی از روش زندگی می دونم. خوشحال میشم سایرین هم نظرات خودشون
رو مطرح کنن.
2. از همون ابتدا که بحث مایکروویو در جامعه ی ما مطرح شد،
من به لحاظ درونی و اخلاقی با این مساله مخالف بودم. اساسا مطلب از این جامعه شروع
میشه که من برای اتم ها و مولکول ها و ذرات، تقدس قایل هستم. به این معنا که من
اتم ها رو موجوداتی هوشمند می دونم و به نظرم اینکه ما در کمتر از یک دقیقه هوش رو
از اونها بگیریم و اونها رو روانی کنیم(منظورم با استفاده از مایکروویو هست!) کار
صحیحی نیست. وقتی شما ظرف نیم ساعت اتم ها و مولکول های غذا رو گرم می کنید، در
واقع دارید خیلی با احترام با اونها برخورد می کنید و اونها هم به مرور زمان به
شرایط عادت می کنند. اما وقتی در کمتر از یک دقیقه اونها رو اشعه بارون می کنید و
هوششون رو ازشون می گیرید، تمام نظم داخل مولکول ها رو به هم می ریزید. البته این
نظر شخصی منه و خیلی هم دوست داشتم که دین ما در مورد اتم ها و مولکول ها و اینکه
آیا برهم زدن نظم داخل مواد اخلاقا جایز است یا خیر صحبت می کرد. خوشحال میشم
نظرات دوستان رو در این مورد بدونم.
3. دیروز بعد از 4 سال تصمیم به پاکسازی و دور ریختن تمام
دلبستگی های دوران تحصیلم، یعنی کتاب ها و جزواتم گرفتم. رفتم انباری و کلی از پلی
کپی ها و کتاب و دفترها رو از اول دبیرستان تا آخر پیش دانشگاهی جداسازی کردم.
اونها که به درد جهادی می خورد رو یه طرف و باقی رو طرف دیگه ای می ذاشتم. رسیدم
به چند تا پلی کپی که دست نویس بود... شیمی 3 بود... و مرحوم کشاورز...
خیلی سخت بود دل کندن از آن همه دلبستگی ها... شاید دیروز
یکی از بدترین روزهای زندگیم بود...
آنها که مرا می شناسند می دانند که از دست دادن کتاب هایم
برایم از خیلی چیزها گران تر است...
و چه سخت بود...
4. دانشگاه آزاد هم ثبت نام کردم. 29000 تومن همین اول کاری
برای آزمون میگیرن! وضعیتی شده ها!
جالبترش اینه که فقط یه رشته- گرایش و فقط در یک دانشگاه می
تونی انتخاب رشته کنی. من هم صاف زدم مهندسی محیط زیست- آب و فاضلاب/ علوم
تحقیقات...
5. کافیه که فقط یه روز از این تهران خراب شده برم بیرون و
برگردم، تمام سیستم تنفسی و بدنیم میریزه بهم بس که هوای تهران کثیف و مسمومه...
حالم دیگه از این شهر به هم می خوره. جای زندگی نیست که...
به قولی: مردم اینجا فقط زنده اند، زندگی نمی کنند...
6. و حرف هایی است برای نگفتن... تا حالا شده اینقدر حرف
داشته باشی که نتونی بزنی و از نزدنش حس خفگی کنی؟! حس کنی دارن ذره ذره گوشت تنتو
می کنن ولی نمی تونی حرفی بزنی؟! مدتیست احساس خفگی می کنم. دارم از نگفتن می
ترکم...
یا حق