شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1391

هوالحکیم

خیلی دوست داشتم تا از همه ی کسانی که روز معلم امسال رو بهم تبریک گفتند اینجا نام ببرم و توی این صفحات ثبتشون کنم:

1- همسر عزیزم که با هدیه و گلی که برام خرید من رو مثل همیشه شرمنده خوبی هاش کرد.

2- مادر مهربانم که بهم یه کیف سی دی خیلی خیلی بزرگ هدیه داد.

3- پدرم که برام یه اس ام اس تبریک فرستاد.

4- پدر خانم و مادر خانمم که این روز رو بهم تبریک گفتند.

5- خاله و شوهر خاله خانمم که برام هدیه آوردند: یک ست کیف پول و کلید

6- مادربزرگ خانمم که این روز رو بهم تبریک گفت.

7- آقای ضیا دبیر شیمی آموزشگاه بعثت و آموزش و پرورش که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

8- علی پسر خاله ام که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

9- انتشارات ساد که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

10- رضا اخوان هم دوره ای دوران دبیرستان که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

11- علی نعمت از همکاران و دوستان خوب که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

12- کانون فرهنگی آموزش(قلم چی) که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

13- سید مرتضی شوهر خواهرم که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

14- عبدالماجد حمیدیان از هم دوره ای های دوران دبیرستان که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

15- سید مجید صدری از دوستان دبیرستان که برام اس ام اس تبریک فرستاد.

در انتها هم اس ام اس دامادمون رو براتون می ذارم، با مزه س:

ای معلم

ای شمع

ای لاله

ای فداکار

ای از خود گذشته

ای جان فشان

ای پنجشنبه جمعه تعطیل

ای وسط تعطیلی تعطیل

یه هفته قبل و دو هفته بعد عید تعطیل

ای که ماه ببینن یا نبینن 29 رمضان تعطیل

ای هنوز تابستون نیومده تعطیل

ای 2روز از مهر رفته تعطیل

ای باد و برف و بارون بیاد، گرد و خاک بشه تعطیل

ای بی بهانه با بهانه تعطیل

به پاس این چند صباح خدمت،

تو را سپاس

یا حق

چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1391

هوالحکیم

 

بهار آمد، وقت تازه شدن، وقت نو شدن، وقت تذکار گذر روزگار...

سال نو بر همه شما مبارک.

90، سال سختی بود، بهار 90 را که کنار بگذارم (بهار همیشه برایم فصل خوبی بوده است) از تیرماه که به خدمت اعزام شدم به سختی گذشت، برخلاف خیلی ها معتقدم سربازی نه به مرد شدن ربطی دارد، نه به بزرگ شدن، نه به پخته شدن و نه به هر صفت مثبتی که مردم آن را به جوان خدمت رفته نسبت می دهند. در حالیکه کمتر از 3ماه به پایان خدمتم باقی مانده سربازی را اینطور تعریف می کنم:

کنار آمدن با اتلاف عمر، به بیان دیگر ایرانیزه شدن آدمی و همسو شدن آن با تمامی کرکتریستیک های زندگی در ایران

 

ماه های بهمن و اسفند، برای کار به حدود 50 مدرسه از بهترین های تهران رفتم. رزومه می دادم و مختصری صحبت می کردیم و قرار به خبر از اونها می شد بعد از عید. از 3 جا پیشنهاد گرفتم، اما منتظر هستم تا ببینم پیشنهادات دیگری هم میشه یا خیر.

 

خیلی دلم می خواست می رفتم سفر، متاسفانه بعضی از رسومات هستند که از نظر من هیچ پشتوانه فکری ندارن و ما (به دلیل حضور در جامعه ایرانی) مجبوریم به اونها تن در بدیم.

 

یا حق

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390

هوالحکیم

 

شنیده بودم شهرداری 1ملیون تومن وام کمک هزینه ازدواج میده. رفتم ساختمون ناحیه تو خیابون مون. تعطیل بودند. یه روز دیگه به اتفاق خانوم رفتیم، گفتن اینجا نباید بیاین که، باید برید معاونت فرهنگی شهرداری، نزدیکای میدون سلماس. باز هماهنگ کردیم با خانوم رفتیم اونجا. کلی مدارک و اینجور چیزا خواسته بودن، همه رو بردیم. دو تا فرم دادن که پر کردیم. خانومه گفت تماس میگیریم باهاتون. حدود 2 هفته بعد از بانک شهر که برای شهرداریه، زنگ زدن که شما به شعبه سید جمال الدین اسدآبادی معرفی شدین، برای تکمیل پرونده و دریافت وام تشریف بیارن. از اونجا بود که داستان ما شروع شد. یه بار برو سفته ببر امضا کن. یه بار ضامن رو بردار با نامه ببر که امضاهارو بزنه، که نامه ی ضامن رو قبول نکردن. گفتن به آموزش و پرورش بگین این نامه قبول نیست، باید اینجوری که ما می خوایم نامه بزنن. یکی نبود بگه وقتی شماها هنوز نبودین تو این دنیا، آموزش و پرورش از این نامه های ضمانت بانکی صادر می کرد همه جا هم قبول می کردن. خلاصه ضامن رو تغییر دادیم. اون یکی ضامن بنده خدا خودش پا شد از اون سر شهر مدارکش رو آورد بانک و امضاهاش رو زد. منتظر بودم و مدام زنگ می زدم به بانک که یه بار که زنگ زدم گفتن آقای فلانی که مسئول وام ازدواجه از این بانک رفتن و به دستور بالا!، فعلا به دلیل کمبود بودجه وام ازدواج نمیدیم...


بی خیال وام شده بودم تا دو هفته پیش که یکی زنگ زده بود به خانوم و گفته بود بیاید وامتون رو بگیرید پرونده تون بسته شه. من هم خوشحال که بالاخره نتیجه داد کارمون. رفتم بانک، یکی از اون مسئول قبلی بدتر و بی خاصیت تر اومده بود جاش! دو تا فرم داد امضا زدم. بهش گفتم خب؟! گفت چی خب؟! گفتم پول ما رو نمیدین؟! گفت بله شما فردا بیا دفترچه قسط رو بهت بدیم و پول رو هم همین طور. 10 روز گذشت تا اینکه امروز رفتم بانک.


منو دیده میگه واسه چی اومدی؟! میگم مگه خود شما نگفتی بیام پول رو بگیرم؟! میگه نه! من نگفتم. من گفتم خبر میدیم. ضمنا جواب استعلام ضامنتون هم هنوز نیومده. منم عصبانی شدم بهش گفتم شما به خاطر یه وام 1 ملیون تومنی حداقل 10 بار مارو کشوندی اینجا، شما و اون همکار قبلیتون که نمی دونم اسمش چی بود! بالاخره ما تکلیفمون چیه؟! الان من باید چی کار کنم؟!

(نمی دونم از این آدمای «گوشویگ مسلک!» دیدین که هر چی بهشون میگی نگاهتون می کنن؟! این از اونا بود)


گفت بهتون اس ام اس میدیم. منم با عصبانیت تمام از بانک اومدم بیرون.

یکی نیست بگه آدمای بی خاصیت، مگه تو این مملکت ارزش پول ثابته که 5 ماه پیش اقدام کردیم برای وام هنوز پولمون رو ندادین؟! ملیاردرها از بانک ها وام میگیرن واسه دزدیشون اون وقت 1 ملیون تومن می خوان وام بدن ببین چی کار می کنن با آدم. به لعنت خدا نمی ارزه، نه خودشون، نه کارشون...

 

پی نوشت: گوشویگ اسم یه سگی بود تو یه کارتونی که خیلی منگ بود!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>